داستان دوستی و محبت!!!
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند
![]()
بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند
![]()
یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد!
![]()
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد
![]()
ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت :
![]()
امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد . . .
![]()
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند
![]()
تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند
![]()
ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد
![]()
نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت
![]()
و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت
![]()
بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:
![]()
امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد . . .
![]()
دوستش با تعجب از او پرسید:بعد از آن که من با سیلی تو را آزردم
![]()
تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی
![]()
ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟
![]()
دیگری لبخندی زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار می دهد
![]()
باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند
![]()
ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند
![]()
![]()
تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد . . .
![]()