آســــــــــــــوده بخــــــــواب نازنیــــــــــــــنم ...
<-BlogAuthor->
سهشنبه 10 شهریور 1394
شبگردی می کنم
اما...
صدای نفسهایت را از پشتِ هیچ پنجره ودیواری نمی شنوم...
آسوده بخواب نازنینم ،
شهر در امن و امان است ،
تنها خانه ی من است که در این شهردر آتش میسوزد !
آســــــــــــــوده بخــــــــواب نازنیــــــــــــــنم ...
چگونه فکر می کنی پنهانی و به چشم نمی آیی ؟
<-BlogAuthor->
سهشنبه 10 شهریور 1394
چگونه فکر می کنی پنهانی و به چشم نمی آیی ؟
تو که قطره بارانی بر پیراهنم
دکمه طلایی بر آستینم
کتاب کوچکی در دستانم
و زخم کهنه ای بر گوشه ی لبم
مردم از عطر لباسم می فهمند
که معشوقم تویی
از عطر تنم می فهمند که با من بوده ای
از بازوی به خواب رفته ام می فهمند
که زیر سر تو بوده است..

ایستگاه بعدی
<-BlogAuthor->
سهشنبه 10 شهریور 1394
ایستگاه بعدی
پیاده خواهم شد
و تو ،
آغوشت را باز می کنی ...
آه
کاش کسی
از خواب بیدارم نکند !








